خواهر
کوچیکه بلهی عقد را که گفت، یه جورایی
حس کردم که زمان و عمر ما، چه سریع میگذرد...
اون
قدر سریع که خود خواهر کوچیکه هم نفهمید
کی برادر گوشهگیر و کتابخون و اعصاب
خرد کن بچهگیهایش، شده این جوان بلندقد
پشت دوربین که میگوید :
عروس
خانوم، خنده لطفا!...
کتابهایم
را دارم بذل و بخشش میکنم.
به
جز آنهایی که هدیه هستند، بقیه را میدهم
به مردم.
اینطوری
هم کتابها بیشتر خوانده میشوند و هم
من از دلبستگیهای دنیایی رها میشوم
!!! خداحافظ
گری کوپر و یک
عاشقانهی آرام،
شروع ماجرا بودند.
به
هرکسی هم کتاب نمیدهم.
باید
کتابخوان باشد و به کتاب مربوطه هم
احترام بگذارد.
باید
قول بدهد که بخواندش...
بشتابید
که کتابهای خواندنیای دارم...
پینوشت:
دیوانه
گشتهام گویا !
این ترم حل تمرین درس فیزیک محاسباتی شدم. دانشجوهای محترم، برنامههایشان را برای اصلاح و عیبیابی! میاورند پیش من. به طور معمول، برنامهشان را با دستخط خودم تغییر میدهم...
بعد زمانی دیگرِ یک گروه دیگر، برنامه و تمرین گروه خودشان را برای رفع اشکال میآورند پیش من. برنامهشان خیلی شبیه برنامهی گروه قبلی است. به خصوص قسمتهاییاش که خودم برای گروه قبلی نوشتهام !!!
امتحان
تافل برای ۱۵ دسامبر، ۲۴ آذر ثبتنام
کرده بودم.
موسسهی
محترم برگزار کنندهی امتحان، از طرف
ETS
معلق
شد!
۱۲
نوامبر سازمان محترم و معظم و ...
ETS لطف
کردهاند، میل زدهاند به این بندهی
حقیر کمکترین، که بیا و ۷ دسامبر، امتحان
بدهید آنهم از جنس pBt
( امتحان
کاغذی!).
اینجانب،
برای ۱۵ دسامبر، برای امتحان اینترنتی
iBt
ثبتنام
کرده بودم!
نحوه
آمادهسازی این امتحانها با هم کاملا
تفاوت دارد!
این
بندهی حقیر، پاچهام درد گرفت (مگر
پاچه هم درد میگیرد!
). ۵۰
دلار جریمهی عوض کردن تاریخ دادم و برای
ژانویه، دوباره iBt
ثبتنام
کردم.
پینوشت
۰ :
مشاهدات
اولیه نشان میدهد که اصولا، هر سازمان
معظم و مفخم و پرقدرت و پرمراجعهای، آخر
حماقت و عوضی بودن است.
ایران
و امریکا و سنجش و ETS
و
...
ندارد!
( البته
گفتم، مشاهدات اولیه.
شاید
بعدا نقض شد )
پینوشت
۱ :
پارسال
پیام شروع کرده بود به غرولند نویسی در
وبلاگش.
من
به حساب غرغرو بودنش گذاشته بودم!
اما
فکر کنم باید عذرخواهی کنم.
فرآیندی
که طی میشه به شدت آدمی را مستعد غر زدن
میکند.
پینوشت
۲:
بدیهی
است که با این تاریخهای امتحان و Deadline
های
دانشگاهها، محتملترین گزینهای که
برای پذیرش گرفتن وجود دارد، سازمان نظام
وظیفهی عمومی است!
پینوشت
۳ :
قرار
بود تا ۲۴ آذر، کوه نرم، مدرسه نرم، عیاشی
نکنم و ...
حالا
باید تا ۲۹ دی این روند را ادامه بدهم
؟
پینوشت
۴ :
نکتهی
بامزهی ماجرا که میتواند اتفاق بیفتد
میدانی چیست ؟ این یکی موسسه هم معلق
بشه !
پینوشت
۵ :
آخر
ماجرا را حدس بزنید.
به
بهترین پایانها، جایزهی ارزندهای
تعلق خواهد گرفت!
این
صدای خش خش مداد روی کاغذ، معرفتی در خودش
دارد که هیچ رواننویس و خودنویسی، از
طلای خالص هم باشد، ندارد.
حالا
خب که چی ؟ هیچی !
فردا
امتحان دارم.
۱۰۰
سوال فیزیک، در ۱۷۰ دقیقه.
خیلی
بیربط من را یاد فیلم دکتر ژیواگو
میاندازد!
شاید
چون زمان آن هم در همین مرتبهی بزرگی
بود. معرفت بالایی هم شاید از اثرات فردای هنوز نامده باشد!
بچهتر
که بودم، سروش نوجوان
خوانیام ترک نمیشد.
خیلی
بچهتر که بودم، در مرتبهی اول دوم
دبستان، پدرم برایم کلی کتاب میخرید که
خیلیهایش شعر کودکان بودند.
قیصر
امینپور را از همان موقعها دوست داشتم
تا بعد که آیینههای ناگهان و ...
را
خواندم و مهرم ریشهی عمیق دوانید و
دوستیام ادامه یافت تا امروز.
اینها
را گفتم که بگویم لعنت به
تلویزیون که
گند میزند به هر که و هر چه که دوست
میدارم!
امیدوارم دیگر مردمانی که دوستشان میدارم،
مخصوصا نادر ابراهیمی
عزیز، دچار این بلای نکبتبار تلویزیون،
نشوند.
مادر یکی از دوستان که از سفر حج برگشته بود، تسبیحی به من هدیه داد که من گذاشتمش گوشهی قفسهای از کتابخانهام. امشب که داشتم آن حوالی را نگاه میکردم، ناگهان چشمم به تسبیح افتاد. تا حالا بازش نکرده بودم و با دقت نگاهش نکرده بودم.
تسبیح، دانههای سبز درخشانی دارد که سبزیاش، نفسم را بند آورد. مدتها بود که چنین تجربهای نداشتم. از دید بقیه این رنگ شاید، معمولی به نظر آید ولی... ولی رنگ دانههای گرد آن، به وجدم آورد. چنین رنگی را شاید سالها پیش دیده بودم و فراموش کرده بودم تا کنون. به یاد تجربهي تنهاییهای خانهی پدربزرگم افتادم. هنگامی که من کودک امر شده به خواب، ساعتها به پشت دراز میکشیدم و مبهوت و غرق نقش و نگارهای گچی سقف میشدم چه خیالپردازیها و افسانهها که به ذهن من هجوم نمیآوردند.
ساعتها میتوانم گوش به افسانههای دانههای سبز درخشان بسپارم...
ماجرای نرمافزارهای متن باز (Open source) از آنجا آغاز شد که مردمی که از برنامهنویسی کامپیوتری لذت میبردند، میخواستند سایر هممسلکهایشان را هم در این لذت سهیم کنند. این، ابتدای ماجرا بود و سایتهایی پدید آمد که متن برنامههای مختلف به صورت آزاد در آن وجود داشت و در ادامه نتایجی مثل زود کشف شدن ایرادهای این برنامهها و در نتیجه اصلاح و قدرتمندتر شدن آنها به دست آمد. این روزها، مرام برنامهنویسی متن باز، چه از لحاظ فلسفی و چه حقوقی، پیشرفت زیادی کرده است اما، تمام این قصهها فقط برای این درست شد که بعضی میخواستند همه در لذت برنامهنویسیشان، بی دغدغهی مالی خاصی، سهیم باشند. همین.
به جد دارم در مورد راهاندازی سایتی که همین ایدهی متن باز را در مورد آموزش علوم، به خصوص به بچه جماعت، پیاده کند، فکر میکنم. به ویژه مواردی که در برنامهی رسمی آموزش علوم در ایران نیست و اگر جایی یافت شود، در چند مدرسهی ویژه هست، آنهم اگر!. تازه آنهم در این آشفته بازار کلاس کنکور و المپیاد !!!! که دیگر هیچ کس برای لذت سراغ علمآموزی نمیرود و اگر هم برود، تشنهی هفت بیابان است.
محتوای این سایت میتواند درسنامه و مقاله و راهنمای پروژه و خیلی چیرهای دیگر باشد. ایدهی اصلی و مهم، این است که آدمهای بیشتری را در لذت یادگیری علم _ آنچه به عنوان معلم و دانشآموز حس میکنیم_ سهیم کنیم. اگر سیستمی که طراحی میکنیم خوب باشد، بعد از مدتی گردانندههای اولیهی کار، بدون جاهطلبی، میتوانند به کار و زندگیشان برسند و نسل بعدی !!! جایگزینشان شوند. مهم همان ایدهی فراگیر کردن لذت سروکله زدن با دانش و آموزش آن و البته، رایگان بودن آن است. تا خدا چه خواهد...
جرات دیدن فیلم جدید و خواند کتاب جدید و شنیدن موسیقی جدید را ندارم. هر چه هست، همانهای قدیمی است. توی این دو سه روز، پالپ فیکشن و فهرست شیندلر و زندگی زیباست و کازابلانکا را دیدهام و هر از چندی دوباره، هوس قسمتیشان را میکنم و باز هم ... توی یک هفتهی اخیر، سه بار رفتهام دیدار رئیس آقا کیمیایی...
کتاب هم همانهای قدیمی، چند صفحهای میخوانم و نیمهکاره رهایشان میکنم. اگر شبی از شبهای زمستان مسافری گذاشتهام برای وقتی که حالم بهتر باشد و حالم بهتر نمیشود البت...
و این عدم میل و انگیزه به جدیدها، گویا ادامه دارد. روی یک دایرهی بسته قدم برمیدارم و این اصلا خوب نیست و حالم هم، خوب نیست. اصلا...
اگر میتوانستم، تمام بیست و چهار ساعت را به دنبال غروب خورشید میرفتم. نانسی سیناترا توی گوشم نجوا میکند:
My baby shot me down! Bang Bang ...
با توافق بین استاد و دانشجویان، قرار شد امتحان
نظریهی گروهها را دسته جمعی بدهیم. سر جلسهی امتحان، استاد تعدادی سوال میآورد
و برای هر سوال، یک نفر میرود پای تخته و با کمک بقیه، سعی در حل سوال میکند. در
نهایت، امتیاز سوالهای حل شدهی پای تخته به عنوان میانگین کلاس فرض میشود و
استاد محترم که در تمام مدت مشغول زیر نظر داشتن بچهها و استدلالها و تلاشهای
آنان برای حل مسائل بودند، به هر دانشجو نمرهای با حداکثر اختلاف 2 نمره از نمرهی
میانگین میدهند.
خوبی این روش این است که همه، مجبور هستیم برای بالا بردن این میانگین کمک کنیم. بعد
از یک ترم سر این کلاس جذاب ( جذابترین درسی که در این 4 سال داشتم، مخصوصا با
شیوه ارائهی دکتر شجاعی! ) بودن، این میل به پذیرش سرنوشت مشترک، باحال بود
خداییش !!!
پینوشت : تا الان، سه کتاب مختلف را دیده ام و هنوز هم کلی از مباحث مطرح شده در
کلاس، پوشانده نشده و گویا امیدی هم به پوشانده شدنشان، حداقل در کتابهای نظریهی
گروههای در دسترس، نیست! حالا که خوب نگاه میکنم، شاید چارهای جز سرنوشت مشترک
نداشتیم !!!
